اين عشق نيست
تو زندون رفتن و زندوني کردنه
رو پيشوني مهر زدن و
زيرشو امضا کردنه
از فکر فردا ترسيدن و
فرار از عوض شدنه
تجارت و بده بستون و
ايمان و اميد نداشتنه
يک کلام ،
عاشق خود بودنه !
****************

یروز ديگه از روزهاي زنديگمون گذشت
چقدر تلاش کرديم خودمونو از تنهاي نجات بديم ؟
محکوميت سختيه حالا چه کنيم بسازيم يا بسوزونيم
چقدر رنگها زياد شده و چقدر قلبها کمرنگ شده
چقدر وقتها تنگ شده چقدر زندگي بي رنگ شده
چقدر ترسناک آدم عاشق نشه
چقدر ترسناک تره آدم بخواد عاشق بشه و کسي بش توجه نکنه
دلم براي کشيدن يه قلب با خودکار قرمز گوشه دفتر تنگ شده
ولي چه فايده ما اونقدر خسسيسم که فقط حاضريم از جون خودکار مايه بزاريمو
يه قلب به کاغذ هديه کنيم نوبت خودمون که ميشه بيشترمون جا ميزنيم

هر روز که از خواب پاميشيم مثل روز قبل بدون تنوع بدون زندگي
شايد ما از زندگي فقط اسمشو بلديم
زندگي ميگذره ولي من ازش نميگذرم
نه بابا دروغ گفتم يروز چشمامو ميبندم از همچي ميگذرم
شايد اينجوري محکوميتم تموم بشه
تا بعد...




/ 2 نظر / 5 بازدید
am

قشنگ بود مخصوصا عکسا و البته اشعار

yek gharibe ashena

سلام آفتاب جونم! خيلی زيبا بود... دلم برای نوشته هات تنگ شده بود ...