مراببين....

اين خيلی خوشگل بود دلم نيومد ننويسم

GL4-10.jpg
صدايم را بشنو ...
مرا ببين،
روحم را ببين،
هويت انسانيم را بنگر،
به شخصيتم نگاه کن، درونم را،
فکرم را،
احساسم را از اعماق قرون،
از سوراخ ها و سردابه هاي اندرونيم بشنو،
من زن هستم....
به جنسيتم کاري نداشته باش،
خودم را ببين،
خودم را بعنوان يک انسان حاصل قرنها محروميت،
حاصل قرنها شکست و شکنجه و شور و شوق فرومرده ...
همين که از بطن مادر خارج شدم از ديدنم،
روي در هم کشيدي.
چراکه در انتظارم نبودي.
آزرده خاظر ناله سر دادي ... آااااي، دختر است؟
کوشيدي مرا زنده به گور کني ... و کردي .
در اتاق.

تنگ خانه در گوشه ي اندروني...
در کنار زناني که خود از هر دانشي بي بهره بودند.
به من گفتي در انظار ظاهر نشوم
و از همان ابتدا دانستم که نبايد خود را به کسي نشان دهم.
برادرانم همه شهر را زير پا گذاشتند.
دانش آموختند.
تجربه کسب ميکردند،
اما من محبوس بودم.
محبوس جفاي تو ...
نگذاشتي قلم به دست گيرم.
اجازه ندادي الفباي زندگي را بياموزم.
روزي جامه از تنم به در آوردي
و گفتي بايد دلربا باشم و فريبندگي کنم.
و روز ديگر
خواستي تمام پيکرم را در پارچه بپوشانم و گفتي نامرئي شوم.
هنوز دست چپ و راستم را تشخيص نميدادم که مرا به خانه اي ديگر فرستادي ...
به خانه ي مردي که سالها از من بزرگتر بود
و در ازاي وجود من مبلغي دريافت کردي.
او زبان دلم را نميدانست.
احساسم را نميشناخت.
درکم نميکرد.
به انسانيتم کاري نداشت.
از بس مرا نيازمند و مشتاق محبت نگهداشتي.
همينکه (‌راست يا دروغ ) کلام دوستت دارم را در گوشم زمزمه کرد
تسليم خواسته ها و اميال او شدم
اين بار قلمرو زندگي من گوشه تاريک و سياه آشپزخانه بود.
پرنده اي بودم با دو بال سالم و توانا؛
اما عرصه پروازم محدود و تنگ.
تو آموخته بودي،
تو توانسته بودي ...
کتاب در درست گرفتي و ميخواندي
و من واژه هاي پي در پي را مينگريستم
و ملتمسانه از تو خواستم آنچه ميخواني برايم تعريف کني ...
تو ميخريدي، تو ميفروختي،
تو مالک مي شدي، تو تصاحب ميکردي،
‌اما من ...
من زن بودم: حق مالکيت فقط از آن تو بود
و براي اينکه خود را به تو بقبولانم
به هر کاري تن در دادم ...
در مزارع، در کشتزارها...
در ريسندگي، بافندگي،
دوختن، پختن، ساختن،
اما ثمره زحماتم به تو تعلق داشت،
تو پرواز کردي .



قرنها گذشت شايد دلت به رحم آمد ...
گذاشتي تا خواندن را بياموزم ...
اما نوشتن را ... ؟‌ هرگز...
بارها در گوشم خواندي که زن نبايد بنويسد.
اگر نوشتن بداند به فساد کشيده ميشود.
دفتر و قلم را در پستوي تودرتوي خانه پنهان کردي
و مدام ميگفتي که ناقصم در عقل...
در ايمان ... در تصميم گيري ...
در اداره زندگي.
به من اجازه ي اظهار وجود نميدادي.
نميگذاشتي بدانم در خارج از دنياي محدود اندرونيم چه ميگذرد.
اگر از تو چيزي ميپرسيدم
دست روي لبها ميگذاشتي
و مرا به سکوت
دعوت ميکردي:
اين حرفها به تو نمي آيد "

قرنها پشت سر هم گذشت ...
من همچنان چون پرستويي شکسته بال
در گوشه خانه ماندم .
بارها مردم ... بارها زنده شدم.
و باز هم تو گذاشتي که زنده بمانم.
تو اجازه دادي که زنده بمانم.
شايد هم التماس و زاري مادرم تو را به رحم آورد.
... و من آموختم:
آموختم، خواندم ... نوشتم.
دانستم. فهميدم ...
و تو نميخواستي ...
تو نميتوانستي بپذيري.
تو تحمل نميکردي .
بالهايم را گشودم.
از زندان تاريکم بيرون جستم.
چشمم به آفتاب افتاد.
آفتاب روشني که جهان را نورافشاني ميکرد.
روشني آفتاب ديدگانم را آزرد ...
اما پريدم ...پريدم
اينبار تمام جهان، عرصه ي پرواز من شد.
من هم
مانند تو، با تو، در کنار تو، به پرواز ادامه دادم.
فهميدم در دنيا چه ميگذرد.
و کوشيدم خود را در انتخاب سرنوشتم سهيم سازم.
اما تو نگذاشتي ...
تو نميگذاري. تو نميخواهي . تو نميپسندي
و من همچنان به کوششم ادامه خواهم داد.

حال ديگر دغدغه ي آموختن ندارم.
آن چه تو ميداني من هم ميدانم.
آنچه تو ميخواني من هم ميخوانم.
اما هنوز ...
چگونه بگويم؟ ‌هنوز کم دارم ...
خيلي کم دارم ... خيلي کمتر از تو.
نشان قرنها محروميت و محکوميت زن بودن،
هنوز هم داغي سوزان،
به پيشاني من است.
چرا نميگذاري خودم باشم؟
‌چرا درباره ي سرنوشت من
سخن سرايي ميکني / شعار ميدهي، کتاب مينويسي
من هم مثل تو هستم.
مرا به خود واگذار،
بگذار در کانون خانه ام احساس امنيت کنم.
نگذار هر لحظه از بيم رقيب
و از بيم رانده شدن تمام تنم بلرزد.
بگذار جگر گوشه هايم را خودم پرورش دهم.
از محبت بي شائبه ي من، ‌اسلحه نساز.
تهديدم مکن
که ميتواني از آشيانه ي خويش اخراجم کني و کودکان معصومم را
به ديگري بسپاري.
بگذار آرام باشم ...
من هم به اندازه تو توانايم.
بگذار در کار و فعاليت با تو همراه گردم.
بگذار آن چه را که نميداني به تو بياموزم.
اگر در اثر زحمت و مرارت ساليان فرسوده شده ام.
اگر ظاهرا زيباييم را از دست داده ام
دلي در سينه ام ميتپد که هنوز زيباست ...
‌براي من
کرامت يک انسان را قائل باش.
بگذار احساس آرامش کنم.
بگذار ... بگذار ... بگذار ...
04.gif مثلارفته بودم09.gif


/ 7 نظر / 4 بازدید
سالار

سلام خواهری خوبی؟ ما رو ميشناسی يا فراموش کردی؟ دلک تنگ شده بود گفتم بهت سر بزنم راستی اينم سايت ما يکی از دلايلی که خداحافظی کردم ساختن اين سايت بود. قربانت

امين

سلام، هم صداتو شنيدم، هم خودتو ديدم. بابا فمنيست !!!!! همچين هام که شماها مظلوم نمايی ميکنيد نيستا . سر آقايون رو خووب شيره ميمالين . همه جا «اول خانومها» !!!! همه جا «ليدی ايز فرست» !!! تازه به نفع خودتون هم جو سازی ميکنيد ... باور کنيد سر آقايون بيشتر کلاه رفته ....... . فعلا بای .

رضا

خيلی خود خواهی .....همين

gafar

اين نوشته ها مال هزاران سال پيش است و به دوره اعراب زبان نفهم بر مي گردد(اگر چه الان هم زبان نفهم هستند)

رضا

مگه تو هم ميتونی ببينی ..... البته ديدن با دين فرق ميکنه حق ميدم بهت

راد

دوست من وبلاگ جذابی داری اميدوارم موفق باشی اگه تمايل داشتی به ما هم سری بزن

اشك

سلام . وبلاگ من به روز شد . خوشحال مي شم يه سر بزني . (الا يا ايها الساقي ادر کاسا وناولها --- که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها ) http://ashkeh-mahtab.persianblog.ir