برای تو....



صبح شده
بيدار مي شوم
نمي خواهم به تو فكر كنم
اما خيالت بالاي سرم نشسته
دلم مي گيرد .



من هرگز نخواسته ام كه از عشق
افسانه اي بيافرينم باور كن !
من مي خواستم با عشق زندگي كنم
ساده و صميمي ...



چه نابرابر است جنگ من و تو
قبول ندارم
به جنگ آمده اي بي خبر و تيغ عشق آوردي
حساب نكردي كه من
به جز تو هيچ ندارم ؟!



exportImage.asp?s=cano&i=10605349&w=256&h=213


منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،
در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟!
*******************************

چی کار کنم ؟ کمکم کن

/ 3 نظر / 8 بازدید
rasool

salam mamnoon az en ke az veblog man didan karded male shoma ham vagean zebast ba arezooye movafageyat

hanid-r2d2

خوشحال ميشم شما را در وبلاگم ملا قات کنم

حامد

بی تو با آفتاب خواهم گفت............. درد اين ظلمت خزانی را.....................اشک من از رخم نخواهد شست................عطر معشوقه جوانی را